با من نبود ولی..
یعنی من نقش بیننده ی اون صحنه رو داشتم
داشت بایکی دعوا میکرد.
سعی میکرد خودشو آروم کنه
هر از گاهی چشماشو میبست و نفس عمیق میکشید .
دستاشو مشت میکرد تا عصبانیتشو کنترل کنه..
اخرم طاقت نیاورد
هرچی وسیله کنار پنجره بودو با دستش ریخت پایین .
همه ظرفا شکست ..خورد شد..
اومد جلو..
از کنارم که رد شد از خواب پریدم.
-_-
شِت.
برچسب:
نویسنده: ماهان میرزاده