خرید بک لینک
داشت داد و بیداد میکرد.

با من نبود ولی..

یعنی من نقش بیننده ی اون صحنه رو داشتم

داشت بایکی دعوا میکرد.

سعی میکرد خودشو آروم کنه

هر از گاهی چشماشو میبست و نفس عمیق میکشید .

دستاشو مشت میکرد تا عصبانیتشو کنترل کنه..

اخرم طاقت نیاورد

هرچی وسیله کنار پنجره بودو با دستش ریخت پایین .

همه ظرفا شکست ..خورد شد..

اومد جلو..

از کنارم که رد شد از خواب پریدم.

-_-

شِت.

برچسب: نویسنده: ماهان میرزاده تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:02

صفحه بندی